یادم هست...یادت نیست
هوا گرفته بود...باران میبارید ...کودکی آهسته گفت:گریه نکن خدا درست میشه
اگر بار گران بودیم رفتیم
اگر نامهربان بودیم رفتیم
این آخرین آپ من در این وبلاگ هست من منتظر نظرات تون در وبلاگ جدیدم هستم.
آدرس وب:http://narvaaaan1994.persianblog.ir
امیدوارم همراهم باشین.
من تمام لینک هامو توی وبلاگ دیگه ام میذارم
منتظرتون هستم.
عید همه تون هم مبارک.
چه میشد اگر تو
این تو که مثل نسیم
در گلستان دلم می آیی...
تو که روحی،جانی
باز اینجا باشی
چه کم از دل میشد
گر دلت اینجا بود
با غمت خسته شدم
شادیت برپا بود
تو دلت میداند
دل من بی عشقت
هاله ی تنهایی ست
پس بیا و تو بگو
چه فراموشی بر یادت رفت
که مرا گم کردی
و چرا سنگ شدی
و چرا این همه بیرنگ شدی
جان من ،یادت هست
پس از آن باران ها
در خیال من و تو
یاد ما رنگ گرفت
پس چرا یادت نیست؟
چرا فراموشی بر یادت رفت
که مرا گم کردی
تو بیا با من ای محبوبم
باز هم اینجا باش
دل من می سوزد
گر بهار آید و تو
تو نباشی اینجا
دل من می گیرد
گر کنارم باشی
این خزان می میرد
نه دگر تابم نیست
تو بیا تا قلبت عیدی من باشد
و بیا یک لحظه بی ترحم با من
نغمه ی عشق بگو
که دلت می خواهد عید اینجا باشی
نازنین اینجا باش
تا بهارم با تو غرق لذت باشد
این بهارت شاد باد...
بهترین ترانه همان بود که ز چشمان تو خواندم
تو عاشقی را به من
با همان نگاه خیس،آن دل پر احساس آموختی
و دل من عاشقی را در آن پاییز سرد آموخت
امروز سپیده آمد اما عطر کلام تو
هوای خانه را جلا نبخشید
وچقدر نگاه من دلتنگ بود
تا به چشمان تو فرو ریزد
بیا و باز همین جا باش
تا کبوتر خیال تو
خواب را ز چشمان من بگیرد
و دیگر از تنهایی
سرودی از بی کسی نسرایم
بیا دوباره عاشق کن مرا
مثل همان روز
همان سپیده ی آشنا
من در میان اقاقی های خانه
گلی سرخ از برای تو چیده ام
بیا و در بهار زندگیم
دگر باری کنارم باش...
پ ن:امیدم آنکه در هیچ بهاری،سردی نگاه هیچ نگاری بر دلت قندیل نبندد.
دنیایی هست پر از زمزمه های ناگفته
دنیایی پر از دلتنگی
دنیایی پر از دروغ های همیشگی
دنیایی هست که من....
این مجسمه ی بی سخن
در آن گم شده ام
این دنیای من است... دست بر دلم نگذار
که دیگر چتر مهربانی تو با من هم
از این باران تنهایی می گریزد
گرچه روزی بوده ای
اما کسی جز تو دلتنگی را به من هدیه نکرد
یادم هست...
دیروزها بود...نه چنان دور... نه چندان نزدیک
نترس تونبوده ای کز تو بگویم
مثل امروز بود اما نه...من دیوانه بودم
اما از امروز...نپرس
نپرس که دیگر نایی از تو گفتن نیست
و تو ای خدای زیبایی من
حودت بگو که چگونه مرا
به دام عشق خود کشاندی
با این همه نه میخواهمت
نه میخوانمت
پس از این تندیس بی کسی چیزی مپرس
ای اشنای دور
من تو را در این روزهای واپسین
تنها خاطره بی کسی میدانم ....
که ارمغان بی کسی از تو بود
یادم هست چه روزهایی رفت
و ارزوی آمدنت رویایی محال شد
اما تو آمدی ...شاید هم زود آمدی اما...
برای من قرنها رفته است
و بدان که جز نگاه پولادین من
چیزی بر چشمان تو نمی ریزد
پس دست بر دلم نگذار
تو نه دوری...نه نزدیک
نه غریب...نه آشنا
تو تنها رهگذری
که دست دیگری را
در اوج نگاهت بر من،می گیری...
خیس است
نگاهم خیس است
چشمانم خیس است
و تو در این هاله نا مبهم
در نگاهم گم شده ای
نه،انگار هنوز دوستت میدارم
نه برای خوبی تو...
نه برای چشمان همیشه ترم
نه ...برای دیوانگی دوستت میدارم
که اگر دیوانگی نبود...
که مرا به پشت پنجره های بی رنگ دیروز
تا امروز یاری میکرد
صدایی هست
صدایی هست که تو را
تورا ازعمق دفاتر دیروز
تو را از عمق بی مهری ها فرا می خواند
تو همانی همسفر غریب من
که از وادی روزهای بی سرانجام
یک صدای آشنا فرا می خواند
نه ،دوستت میدارم
نه برای خاطرات خشکیده ی میان دفتر
نه برای سروده های دروغت
نه، برای بی قراری ها دوستت میدارم
که اگر بی قراری نبود...
که می فهمید دروغ سخن شیرین تو را
ای همسفر من
ای یادگار دفاتر دیروز
یک صدای آشنا این جا هست
که تو را میخواند
تو را از عمق خاطرات بی سرانجام دیروز
بیا و بخوان، بیا و بخوان که هنوز
بعد از تمام بی قراری ها
اندیشه ای جز چشمان تو ندارم
بیاو بخوان که هنوز در سکوت بی رنگ شبهایم
صدایی جز ندای تو را بخاطر ندارم
بیا و بخوان که درعمق اندیشه های من
جز تو کسی ز عشق نمی گوید
و در تاریکی پر درد غمهایم
جز مهرتو خیالی در سرم نیست
بیا و ببین که هنوز کنج دفتر نقاشی کودکی
نام تو را به کلاغهای مهاجر یاد می دهم
بیا که چشمان تو حادثه خوبی ست
برای جرئت دیوانگی
بیا که هنوز
چون همیشه عشق تو را
بر رگ رگ قلب خود نقش میزنم
بیا و ببین که اسیری من
برای زندان چشمانت همیشه کافی ست
تو بیا مهر ببین
تو بیا عشق بخوان
تو بیا رهگذرم توی این پاییز سرد
یک شبانگاه سیاه
زین دل من بگذر...
پ.ن.:
برای کشتن پروانه، او را له نکن!
بالهایش را بچین، خاطرات پرواز او را خواهد کشت!
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد!؟
لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد!؟
روی ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا دیگه بیرون نمیاد!؟
نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف
عکس اون چشمای قشنگ توی فنجون نمیاد
من و کشتی تو با این خنجر دوریت عجبه
چرا از این دله دیونه یه کم خون نمیاد!؟
مگه تو بیخبری موم رو پریشون میکنم
دل تو واسه مویه پریشون نمیاد
دل تو از بس که سفیده و لطیفه مثل برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی
درا رو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد
صدایه بارون قشنگه به شیشه که میخوره
اما با غم نجیب روی ناودون نمیاد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آیینه میمونی
تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد
عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم یه بار تو زندون نمیاد
نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنیم
هیچکسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد
زندگی بازیه شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد
گاهی وقتها اینقدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکای من از رود کارون نمیاد
گاهی وقتا با خودم میگم شای میخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمیاد
اونکه برای دیدنش ستاره میچینی اهل نازه
پس با یه خواهش آسون نمیاد
تو نامه آخری کلی دلیل اورده بود
مثلا چون تشنه اند یاسایه تو گلدون نمیاد
لااقل کاش راستشو برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد
مریم حیدرزاده....
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقام بود.
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد ِ مشترکام
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ریشههای ِ تو را دریافتهام
با لبانات برای ِ همه لبها سخن گفتهام
و دستهایات با دستان ِ من آشناست.
در خلوت ِ روشن با تو گریستهام
برای ِ خاطر ِ زندگان،
و در گورستان ِ تاریک با تو خواندهام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مردگان ِ این سال
عاشقترین ِ زندگان بودهاند.
دستات را به من بده
دستهای ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسان ِ ابر که با توفان
بهسان ِ علف که با صحرا
بهسان ِ باران که با دریا
بهسان ِ پرنده که با بهار
بهسان ِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای ِ تو را دریافتهام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست.
برای نازنینی که برای بار نخست مرا شیفته این شعر کرد.
مادرم ای کاش بدانی که تنها برای وجود تو نفس می کشم...
مادر من فقط یک چشم داشت .
من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.
او برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یک روز اومده بود، دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه او چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم.
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو ...
کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم:
اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟
او هیچ جوابی نداد....
یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. همان جا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من!
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو...
وقتی ایستاده بود، دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر.
سرش داد زدم: “چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
گم شو از اینجا! همین حالا
او به آرامی جواب داد : “اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم“ و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد!
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه. ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی.
همسایه ها گفتن که اون مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم!
اونا یک نامه به من دادند که مادرم ازشون خواسته بود که به من بدن:
ای عزیزترین پسر من،
من همیشه به فکر تو بوده ام،
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ...
وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را....
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پ.ن:بازگشت را دوست میدارم شاید برای تجدید خاطره ها...
تو به لطافت نگاه باران
تو به زیبایی دیار رویایی
تو مثال لذت لبخندی
تو مثال پاکی دریایی
تو مثال نور مهتابی
که بر زمین دل فرو می ریزد
و با نگاه روشن چشمانت
دل از سینه ی خویش می گریزد
تو مثال عطر یاسهای باغ
به من زندگی دوباره می بخشی
و مثال پر نورترین ستاره شب
در آسمان دلم می درخشی
تو ز عشق من گل نازم
خوب میدانم، هیچ نمیدانی
وز نگاه من عشقی را
که بر تو می بارد نمیخوانی
دلم با تو هست اما من
نمیخواهم عاشقم باشی
نمیخواهم ای عزیز دل
گل باغ شقایقم باشی
ز عشق تو در گریز نیستم
تو را عاشقانه دوست دارم
و شعر دوست داشتن تو را
بر آسمان دلم می نگارم
تو یادی ز من نداری
من هم یادت را نمیخواهم
ولی بدان نازنین مه رویم
من از یاد کردنت نمی کاهم.
پ.ن.: من به تکرار تو می اندیشم
و به غمبارترین لحظه ی خویش
که شکستی در من
و شکستم در خویش
دلم هوای تو را دارد
میدانم که همیشه ز من می گریزی
اما چشمهای مشکین تو
مرا در دام خود فرو برده است
آنچنان که توان رمیدن ندارم
می خواهمت شاید از نخستین نگاه
شاید از نخستین لبخند
صدها شاید بر دلم سایه انداخته
چه کنم با دلی که به هوای تو می تپید
این روزها نگاهت رنگ دیگری دارد
شاید تو هم مرا دوست میداری
شاید نگاه سرد و خاموشت
با مهر بر من بلغزد
اما من به چشمهای بی نور تو عادت کرده ام
الهه ناز عشق...
پ ن. : دلم هوای نوشتن داشت که با خواندن کتابی دستهایم را به قلم برد. این بار شعر من از اندیشه ایست که کتابی در ذهنم حک کرده است.
پ ن .: عید فطر همتون پیشاپیش مبارک.
من شعر هایم را برای تو می سرایم
دیگر گله ای نیست برای آنکه بی عشق تو ام
گله ای نیست
برای آنکه تو دیگر به من نمی اندیشی
برای آنکه در قلب خالی از مهرت
به روی من گشاده نمی شود
دوستت میدارم شاید به قدر ندانستن بی وفایی
شاید به همان قدر که بی عشق منی
نازنین جام دلتنگیم لبریز از توست
تو رفته ای و دل من
در گرو خوبی هایت خواهد ماند
گله ای نیست
حیف که تنها من سوختم
غزال رمیده ی دل...
به بهانه ی تولد سایه سار زندگیم مادرم...
مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر
در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر
ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر
مهر است سراسر وجودش تــا هـست ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر
هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید
چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد
چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر
ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر
سلام ؛ حال همه ما خوب است ٬ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ٬ که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان .
تا یادم نرفته است بنویسم ٬ حوالی خوابهای ما ٬ سال پر بارانی بود. می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است٬ اما تو لااقل ٬ حتی هر وحله ٬ گاهی ٬ هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا ٬ شبیه شمایل شقایق نیست ؟
راستی خبرت بدهم ٬! خواب دیده ام خانه ای خریده ام ٬ بی پرده ٬ بی پنجره ٬ بی در ٬ بی دیوار ٬
هی بخند ! بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است. من چهل ساله خواهم شد . فردا را به فال نیک خواهم گرفت ... دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد ٬
باد٬ بوی نامه های کَسان من می دهد ...
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ری را جان!
نامه ام باید کوتاه باشد٬
ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬
از نو برایت می نویسم :
حال همه ما خوب است ؛ اما
تو باور مکن!
سید علی صالحی ......
برای ماهدیس عزیزم
که رفت...
دلم تنگ است برای تو
برای تو ای ماه تابان آسمان قلبم
تویی که روزگاری چند
با من در کوچه باغ زندگیم همگام شدی
هنوز در باور نیست
آیا تو رفتی؟
و دیگر سری به کوچه باغ من نخواهی زد؟
اینک آسمان دلگیر است
اگر بارانی هم ببارد
ماه دیگر در باران نیست
کاش با ماندن تو
ماه در باران
دوباره جان می گرفت
حیف که رفته ای
و منی که به آسمانِ بی تو
چشم می دوزم
از جای خالی ماه دلگیر می شوم
میدانم که بعد تو ای ماه جاودان من
چه زود از زندگی بی تو سیر می شوم...
...............
با اینکه دلخورم ازت بازم فراموش نمیشی
باز با تموم سردی ها شعله ی خاموش نمیشی
هر کاری میکنم دلم ،راضی به ترکت نمیشه
انگار که باور نداره تو بی وفایی همیشه
این روزا درد من فقط ، فقط تو رو نداشتنه
دوست دارم ولی مهم، حس قشنگ خواستنه
من هنوزم میخوام تو رو، اما تو من رو نمیخوای
دیگه مث گذشته نیست ،که دوباره بازم بیای
اشک جاری میشه از چشام ،یادمه حرف آخرت
گفتی تمومه قصه مون ،گفتی تمومه باورت
گفتی دیگه دوست نداری کنار تو، من بمونم
آرزوهای کهنه رو بازم تو گوشهات بخونم
گفتی و رفتی و دیگه یادت نموند که چی بودی
یادت نموند که واسه این دل زارم کی بودی
روزا دیگه رنگی نداشت ،شبا چه بی ستاره بود
دلم مث یه کاغذ سفید پاره پاره بود
با اینکه دلگیرم ازت ،بازم ز خاطر نمیری
باز با تموم تلخی هات ،توی دلم نمی میری
دیدم دورت شلوغ شده ،باز با همه مهربونی
به حرفاشون گوش می کنی ،با دلشون هم زبونی
یه روز تمومش می کنی بدون هیچ حرف و گله
میذارشون راحت کنار، چون یه کاغذ باطله
رسم تو بی وفاییه رسمی که آتیش می زنه
رسمی که دل آدمو به یک اشاره می شکنه
کاش این همه بد نبودی که نفرتی بیاد وسط
کاش نمی بردی دلا رو به آسونی تا ته خط
آرزومه یادم بری، دیگه نیای تو خاطرم
که واسه همیشه من، عشقتو از یاد ببرم
من هنوزم دوست دارم، اما ز یادم نمیره
با یاد اون بی مهری هات، دلم همیشه می گیره
کاشکی یه روز عاشق بشی بفهمی درد عشق چیه
بفهمی تو قصه ی ما، کسی که بی وفاس کیه
من تو رو از یاد می برم ،این دیگه حرفه آخره
اگه که باوری باشه این انتهای باوره
دست خدا سپردمت نفرینی نیست توی دلم
کاشکی یه روز عاشق بشی، بفهمی حرفمو گلم
خدانگهدار گل من، یادگار شبای بی هم نفس
<فردا که من نباشم>
تو دستهایت را
در دستهای چه کس می گذاری
فردا که نباشم
نغمه ی مهربانی را
در گوشهای چه کس زمزمه می کنی
فردا که نباشم
دلتنگی هایت را در سینه چه کس جا میدهی
و آتش عشق قدیمی مان را
با نگاه تر کدام کس خاموش می کنی
آفتاب خستگی هایت را
در دریای مهر کدام دست غروب می کنی
ای یار خوب من،
فردا که می روم
دگر از کوچه باغهای دلدادگی
گاهی گذر می کنی؟
و خورشید صداقت را
بازهم در دل بی نور من می تابانی؟
فردا
بگو که باز هم قلب بیمار مرا
در کنج خانه کوچک زندگیت
حفظ می کنی
چون همه که روزهایی که گذشت
سالهایی که برفت
فردا
فردا که دگر هوای با تو بودن را
استشمام نخواهم کرد
و دستهای سردم ز دستهایت
جدا خواهد شد
با نداشتنت چگونه بسازم؟
با اندیشه کسی که کلبه قلبت را
مالک خواهد شد
چگونه بسازم؟
با آرزوی ترا داشتن
با احساس گنگ تنهایی ام
با اندیشه بدرود گفتن تو
امروز هم دلتنگ می شوم
امروز هم دلتنگ می شوم.....
.................
| Design By : Pars Skin |
تبلیغات 